آمار غزل امروز
با عرض ادب و سپاس ازینکه به وبلاگ بنده سر زدید ، در صورتی که تمایل برای ارسال غزل خود جهت درج در وبلاگ "زنهار" را داشتید میتوانید سروده خود را به قسمت نظرات یا به ادرس zenhar.blogfa@gmail.com ارسال نمایید ، در صورتی که محتوای غزل در تناسب با دیگر اشعار مندرج در وبلاگ بود بطور حتم منتشر خواهد شد.

+ تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 12:30 نويسنده ميلاد افصح |

 

جای تو دارم از خیالت ، کام می گیرم
یادت که می افتم ، فقط سرسام می گیرم

قبل از تو نامم هر چه بوده ، بعد از این اما
تنهاترین تنهای عالم نام می گیرم

تو نیستی ، شبها به جای گرم آغوشت
با قرص خواب آور ، کمی آرام میگیرم

گاهی که دلتنگ دو چشمت می شوم ، ناچار
یک سر خیابان می روم ، بادام می گیرم !

من همچنان گاهی غزل (مرثیه) می سازم
من همچنان از دوری ات ، الهام میگیرم

دنیای من بودی و بانو ! جان چشمانت
یک شب تقاصت را از این ایام می گیرم

محسن نظری

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 1:43 نويسنده ميلاد افصح |

 

ز دهانت چشیدنی ست غزل،بیش از آنکه شنیدنی باشد
 قدری آهسته تر بخوان بگذار این حلاوت مکیدنی باشد

بیخیال عروض و قافیه باش فارغ از قید و بند شاعرها
 روسری را بدست باد بده شعر باید که دیدنی باشد

واژه ها میوه های باغ تواند از لبان تو مزه می گیرند
 تو نبودی کسی نمی دانست حرف باید چشیدنی باشد

ای نشسته به قله های سپید!شعر نو! پیش پای من بگذار
تا تو راهی که رفتنی باشد جاده ای که رسیدنی باشد

گردن آویز ناز زیبنده ست منتها این بخاطرت باشد
 ناز خوب است تا زمانی که نازهایت خریدنی باشد

سعدی دخترانه سخنی مطلع شعر ناب انجمنی
 آرزو می کنم گلستانت غنچه هایش نچیدنی باشد

مجید آژ

+ تاريخ پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 20:20 نويسنده ميلاد افصح |

 

غمی دارد دلم شرحش فقط افسانه می خواهد

به پای خواندنش هم گریه ی جانانه می خواهد

من آن ابر پر از بغضم که هر جایی نمی بارد

برای گریه کردن مرد هم یک شانه می خواهد

شبیه شمع تنهایی که پای خویش می سوزد

دلم آغوش گرم و عشق یک پروانه می خواهد

برایش شعر گفتم تا رقیبم پیش شاعرها

بگوید عاشقش او را هنرمندانه می خواهد

به قدر یک نگاه ساده او را خواستم اما

به قدر یک نگاه ساده هم حتی نمی خواهد

محمد شیخی

+ تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 13:23 نويسنده ميلاد افصح |

 
 
ای خنده ات تجلی غم بی امان بخند

آری بخند یکسره با این و آن بخند
 
تا بغض خوب گیر کند در گلوی من
 
با من سکوت کرده و با دیگران بخند

چون قرص ماه در شب تاریک و بی قرار

گیسو به هم بریز و سپید آن میان بخند

چون بادبادکی که نخش دست کودکی است

بازی بده مرا و خود از آسمان بخند

 مجید ترکابادی

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 20:40 نويسنده ميلاد افصح |

 

باشد برو ! ای شرجی چشمانت ، اهوازی
هر چند میدانم ، به این زودی نمی بازی

باشد برو ، دنیای ما با هم تفاوت داشت
هر قدر من تلخم ، تو روح افزا و طنازی

آینده را دارم تصور میکنم ، بی تو :
من شعر میسازم ، تو داری خانه می سازی

آنقدر زیبایی که با زیبایی ات یک روز
آخر مرا از چشم این مردم ، می اندازی

تبعیض بین عاشقانت ، نازنین تا کی ؟
با دیگران خوش عهدی و ، با قلب من ، بازی ؟

باشد ، برو ! اما خدایی هم گمانم هست
من از تو ناراحت ، خدا هم از تو ناراضی

محسن نظری

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 20:16 نويسنده ميلاد افصح |

 

بودنت حسِّ عجیبی ست که دیدن دارد

نازِ چشمــــــانِ قشنگِ تو کشیدن دارد

آتش از هُرمِ تنت سخت به خود می پیچد

دلِ من شوقِ در آغــــوش پریدن دارد

لبِ تو کهنه شرابی ست و من می دانم

بوسه از طعمِ دهــانِ تــو چشیدن دارد

**چشمِ تو ریخته بر هم منِ معمولی را**

یک نـگاهِ تــــو به من جامه دریـدن دارد

سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری

قلــبِ من ســــوی شما میلِ تپیدن دارد

وصلِ تو خواب و خیال است، ولی باور کن

بودنت حسِّ عجیبی ست که دیدن دارد

ناصر رعیت نواز

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 2:4 نويسنده ميلاد افصح |

 

قلبت نماى آجر و سيمان گرفته بود!
من ، سخت مى شكستم! و... آسان گرفته بود!
در ذهن شهر،رهگذران محو مى شدند
از شدت مهى كه خيابان، گرفته بود!
چيزى نبود مونس دلتنگى ام به جز...
ديوارها كه حالت زندان گرفته بود
افتاده بود، بى ضربان روى طاقچه...
تقويممان كه «مرگ بهاران» گرفته بود!
تصويرهاى مرده ى ما، آخر پلاژ...
در آرشيو خاطره ها جان گرفته بود
سر تا سر نگاه تو را يك خزان زرد...
سر تا سر مرا غم آبان گرفته بود
آنسوى پلك تو غزل نانوشته ام...
حال و هواى ساحل گيلان گرفته بود
با رقص روسرى تو درياى رامسر...
امواج را به بازى طوفان گرفته بود
مرداد ماه شرجى و داغ نگاه تو...
حالا دوباره رنگ زمستان گرفته بود
مردى نشسته در وسط خاطرات دور...
خاموش، در نگاه تو پايان گرفته بود
شايد دو پلك بسته ى تو روى لنز سبز...
شعر مرا دوباره گروگان گرفته بود!
تركيب «اشك» و «بوسه» و «دريا كنار» بود...
فصلى كه توى چشم تو باران گرفته بود

ابوالفضل حبيبى

 

+ تاريخ شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 16:15 نويسنده ميلاد افصح |

 

نه ، تو نمی رسی به تن بی قرار من
دیگر نمی رسد به سر این انتظار من

از تو به جای مانده برایم خیال تو
تصویر گنگ ذهن تو هم یاد گار من

قدری غزل برای تو گفتم که دفترم
شد رنگ چشم های تو و روزگار من

از آسمان به کنج قفس می برم پناه
باشد که بازوان تو باشد حصار من

هرچند ، آرزوی محالی ست این که تو
باشی برای ثانیه ای هم کنار من

نرگس فراهی

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 17:52 نويسنده ميلاد افصح |

 

خبرِ خیرِ تو از نقل رفیقان سخت است
حفظ حالات من و طعنه‌ی آنان سخت است

لحظه‌ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را
در دل ابر، نگه‌داریِ باران سخت است

کشتی کوچک من هرچه که محکم باشد
جستن از عرصه‌ی هول‌آور طوفان سخت است

ساده عاشق شده‌ام... ساده‌تر از آن رسوا
شهره‌ی شهر شدن با تو چه آسان سخت است

ای که از کوچه‌ی ما می‌گذری، معشوقه
بی‌محلی سر این کوچه دو چندان سخت است

زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید
فن تشخیص نم از چهره‌ی گریان سخت است

کاظم بهمنی

+ تاريخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 19:14 نويسنده ميلاد افصح |