آمار غزل امروز
با عرض ادب و سپاس ازینکه به وبلاگ بنده سر زدید ، در صورتی که تمایل برای ارسال غزل خود جهت درج در وبلاگ "زنهار" را داشتید میتوانید سروده خود را به قسمت نظرات یا به ادرس zenhar.blogfa@gmail.com ارسال نمایید ، در صورتی که محتوای غزل در تناسب با دیگر اشعار مندرج در وبلاگ بود بطور حتم منتشر خواهد شد.

+ تاريخ پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 12:30 نويسنده ميلاد افصح |

 

تو به دلسوزی پشت گِله ها خندیدی
به هَراس من ازاین فاصله ها خندیدی
عشق بود حاصلِ جمعِ من و تو میدانی؟
خط کشیدی و به این مسئله ها خندیدی
هم به چشمان تَر و کشتی غَرقم هر روز
در غروب ِ لبِ این اِسکله ها خندیدی
هم به لرزیدن و ویران شدنم بعد از تو
تحت بی وقفه ترین زلزله ها خندیدی
نامه ی خیس خودم را به تو دادم گفتی :
شعر میگویی به این باطله ها؟!! خندیدی
- "کارِ این دل شده عشق تو"به حرفم اما
در دلی پر شده از مشغله ها خندیدی
مثل یک دلقک لوسَم به اَدا های من
با همان تلخی بی حوصله ها خندیدی
مثل مامای عقیمی که طلاقش حتمی است!
وقت مادر شدن حامله ها خندیدی
غول بی عرضه ی آخر شده ام دربازی
به شکستم تَه این مرحله ها خندیدی
در شب عقد تو در سوگ و عزا باریدم
در میان همه ی هِل هِله ها خندیدی


احمد.فرخ خان

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 1:42 نويسنده ميلاد افصح |

 

دنیای من خلاصه شده در خیال تو
بیهوده دلخوشم به خیال محال تو

آوار می شوم چو ستونی درون خویش
خیره که می شوم به دو چشم زلال تو

در خنده هات، لذت رنج آور مدام!
میلی ستمگر است تن بی زوال تو

صدبار مرده باشم اگر، زنده می شوم
گر لحظه ای به من بخورد بوی شال تو

ای کاش ای کبوتر بی آسمان من!
می بستم آرزوی خودم را به بال تو

تقدیر من شده ست همین ، چشم بر رهت
عمری، غزل، غزل، بشوم پایمال تو...
...
اصلا به اسم کو چک من فکر می کنی؟
بانو بگو چه می گذرد در خیال تو....

ناصراحمدی

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:19 نويسنده ميلاد افصح |

 
بوسیدمت لب و دهنم بوی گل گرفت
بوییدمت تمام تنم بوی گل گرفت

گل های سرخ چارقدت را تکاندی و
گل های خشک پیرهنم بوی گل گرفت

با عطر واژه ها به سراغ من آمدی
شعرم ترانه ام سخنم بوی گل گرفت

ای امتزاج شادی و غم، در کنار تو
خندیدنم، گریستنم بوی گل گرفت

از راه دور فاتحه ای دود کردی و
در زیر خاکها کفنم بوی گل گرفت

تا آمدی به میمنت بوی زلف تو
در باغ، یاس و یاسمنم بوی گل گرفت

گرد از کتابخانه من برگرفتی و
تاریخ مرده و کهنم بوی گل گرفت

خون تو دانه دانه شبیه گل انار
پاشید بر شب و... وطنم بوی گل گرفت


سعید بیابانکی

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:39 نويسنده ميلاد افصح |

 

با رندی و تندی بیانت چه کنم؟

با خنجر خونی لبانت چه کنم؟

هرچند که میشناسمت،سر سبزی

با سرخی شعله ی زبانت چه کنم؟

گفتی تو بپر ز بام این خانه برو

بی بال زدن در آسمانت چه کنم؟

گفتی که بمان تشنه ننوش آب ولی

با گریه ی چشمه ی روانت چه کنم؟

گیریم که جان گرفته ام من از تو

تا دادن جان در آستانت چه کنم؟

گیریم که درد دوریت یادم رفت

با خنجر کند مهربانت چه کنم؟

لیلی شده ای و عقل من را بردی

مجنون شده ام تورا به جانت چه کنم؟

چشم تو نظامی است و قلبم فرهاد

با خود ته تلخ داستانت چه کنم؟

احمد فرخ خان

+ تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:56 نويسنده ميلاد افصح |

 
عاقبت فاصله افتاد میان من و تو
اینچنین ریخت به هم روح و روان من و تو
موعد دلخوری از عمر هدر رفته رسید
صف کشیدند دقایق به زیان من و تو
قهوه خوردیم مگر فال جدیدی بزنیم
قهوه شد تلخ تر از تلخی جان من و تو
دیگری آمد و بین من و تو جای گرفت
تا فراموش شود نام و نشان من و تو
فکر ما بود بسازیم جهانی با هم
گر چه پاشید و فرو ریخت جهان من و تو
 
آرزو نوری
+ تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:50 نويسنده ميلاد افصح |

 

در سکوت و لرزش فریاد.. می خواهی مرا
ای تو جمع حاصل اضداد ..می خواهی مرا

روسری از سر کشیدی باد هم دیوانه شد
اینچنین طوفان زده چون باد..می خواهی مرا

تیشه ای در دست داری لاف شیرین می زنی
خسرویی را در بر و ..فرهاد می خواهی مرا

یخ زدم از سردی آغوشت امّا چاره چیست
بهمنِ سردی ولی ..خرداد می خواهی مرا

در هزار و یک شبت.. چشم رقبیم بود و تو
در پی افسانه ی بغداد.. می خواهی مرا

چشمِ مینیاتوری.. لب هات همچون برگ گل
ای تو نقش جلوه ی بهزاد ..می‌خواهی مرا

حلقه ای از دامِ چشمانت به پایم بسته ای
هم نشین با دامَتِ ای صیاد می خواهی مرا

دخترِ تبریزی ابرو کمانْ..مشروطه خواه..!!
با‌خشونت ..کودتا.‌. بیداد می خواهی مرا..!!

علی نیاکوئی لنگرودی

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:16 نويسنده ميلاد افصح |

 

دلنشین ! ... ای غم دلواپسی ات بر کمرم
من از آنی که تو پنداشته ای خسته ترم

عمر من کمـــتر از آنست کــــه باور بکنم
که تــو یــک روز بخـــواهـی بروی از نظرم

راه برگشت کجا ؟ لمــس کن این فاجعه را
بی تو هر لحظه ، پلی میشکند پشت سرم

باز هم کشته و بازنــده ی این جنگ منم
که تو با لشکر چشمانت و ... من یک نفرم !

دل به دریای جنون می دهی و می گذری
دل به دریای جنون می دهم و می گذرم

آه دیوانه ! ، تو آنــسوی جهان هم بروی
من به چشمان تو از پلک تو نزدیک ترم

محسن نظری

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:3 نويسنده ميلاد افصح |

 

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی ارد

و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق؟از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم؟

خداحافظ ، تو ای همپای شبهای غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم؟

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی!

مصطفی تقوی

+ تاريخ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:21 نويسنده ميلاد افصح |

 

ای که دنیا بی تو دارد می شود دشوارتر
از تو بیزارم ! ولی ... از زندگی بیزارتر

بعد از این حتی غزل با من غریبی می کند
احتمالا می شوم تا مدتی ، کم کارتر

قرص هایم ، باعث تسکین اعصابم که هیچ !
می کند این قرص ها ، آخر مرا بیمارتر

نازنینم ! قلب تنگ تو ، برایم جا نداشت
صبر کن ، باید بیابم سینه ای ، جادارتر

سرو بودم ، چون که از چشم تو افتادم ، دریغ
کاج باید می شدم ، ... وقتی شدم پربارتر

حیف شد بانو ! که قبل از این تو را نشناختم
دلبــر مـه پیکرـ ، از اژدها خونخوارتر

محسن نظری

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:51 نويسنده ميلاد افصح |