X
تبلیغات
غزل امروز
با عرض ادب و سپاس ازینکه به وبلاگ بنده سر زدید ، در صورتی که تمایل برای ارسال غزل خود جهت درج در وبلاگ "زنهار" را داشتید میتوانید سروده خود را به قسمت نظرات یا به ادرس zenhar.blogfa@gmail.com ارسال نمایید ، در صورتی که محتوای غزل در تناسب با دیگر اشعار مندرج در وبلاگ بود بطور حتم منتشر خواهد شد.

+ تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 12:30 نويسنده ميلاد افصح |


غم تو ریشه دوانده است در اعماق تنم

می زند تیشه به بنیان درختی که منم

رهگذر بودنم از باغ نصیبی نبرد

دست برمیوه ی ممنوعه نباید بزنم

سالها می شود از خویش کماکان دورم

غربت چاه چغاد است و شب تهمتنم

دل به تو دادن من فاجعه ای بیش نبود

مثل یک غربتی پاپتی ِ بی وطنم

آخر جنگ من و تو به کجا ختم شود !

من که مدفون غم و درد توو بی کفنم

مرده از گور درآوردنت ای دوست خوش است

من که یک عمر گرفتار تن و پیرهنم

سید مهدی نژاد هاشمی 
+ تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 2:24 نويسنده ميلاد افصح |


لبريزم ازسكوت وصدايت كه مي زدند، اين حس دور رو به نهايت نگاه كرد

شايد تمام وحشت من آسمان نبود، تنها ستاره اي كه خودش اشتباه كرد

تا كهكشان شد آينه ها را مرور ... نه ديگركسي به آينه ها شك نمي كند

در فهم خيس پنجره هايي كه بسته اند،خورشيد مه گرفته ي خود را سياه كرد

تاريكي عقيم جهان در تن سكوت ته مي كشيد و فرصت فردا گذشته بود

تنها هجوم آينه ها مانده بود و باد روياي ماه بودن خود را تباه كرد

در اتفاق دور زمان پرسه مي زنند تنها ستاره هاي شكسته در اين خيال

شايد كسي به آينه ها تكيه كرده است ، شايدكسي كه معجزه دارد گناه كرد

اما هنوز روي تنم شب ستاره داشت ، خورشيدهاي نم زده تكرار مي شدند

تنها ستاره بودن اودرمسيرباد، او تكه تكه هاي  خودش را نگاه كرد

مي ميرم ازبلوغ زمان درصداي باد هروقت آمدي به خودت آسمان بده

درمن هنوز پنجره ها را نبسته اند، شايد تمام وحشت من اشتباه كرد

مریم کرمی

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 13:15 نويسنده ميلاد افصح |


ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺒﯽ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﻡ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻋﺎﯼ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﻡ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﻭ ﮔﺮﻣﯽ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺖ ﺭﺍ

ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻠﻮﺕ ﻭ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﻡ

ﻣﻦ ﺁﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻧﻢ

ﮐﻤﯽ ﺩﺭﺧﺖ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺁﺷﯿﺎﻧﻪ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﻡ

ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﻏﻢ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺷﺪ

ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﻡ

ﻧﺨﻮﺍﻩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ

ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺣﺮﻓﺖ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﺒﺨﺶ ﺍﮔﺮ ﺳﺨﻨﺎﻧﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﮑﺪﺭ ﮐﺮﺩ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺒﺎﺭ ﻋﺬﺍﺑﻢ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﻡ . .

ﺟﻌﻔﺮ ﻣﻘﯿﻤﯿﺎﻥ

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 13:14 نويسنده ميلاد افصح |

ﺯﯾﺮ ﭼﺎﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺍﺭﯼ

ﮐﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺗﻨﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺸﺎﺭﯼ؟

ﺁﺧﺮﺵ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺳﺮﺩﺕ ﺭﺍ ﻋﺰﯾﺰﻡ

ﮐﯽ ﮐﻨﺪ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺑﻬﺎﺭﯼ؟

ﻣﯽ ﮔﺰﯼ ﺑﺎ ﻧﯿﺶ ﺩﻧﺪﺍﻧﺖ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ

ﺩﺳﺖ ﺭﻭﯼ ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻔﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ

ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯾﺖ

ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻤﺎﺭﯼ؟

ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﺎﻣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ...

ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺩﺳﺖ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺳﭙﺎﺭﯼ

ﺷﺎﻡ ﺍﻣﺸﺐ ﺭﺍ ﺑﯿﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ

ﮔﺮﯾﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻃﻌﻢ ﻫﻖ ﻫﻖ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ؟

ﺟﻌﻔﺮ ﻣﻘﯿﻤﯿﺎﻥ

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 13:5 نويسنده ميلاد افصح |


من بودم و نگاه تو با چشمهاي خيس

تصوير مثل ماه تو با چشمهاي خيس

دستانمان گره شده در هم،سكوت محض

تنها صداي آه تو با چشمهاي خيس

هي پاك مي كنم من و هي تار مي شود

تصوير گاه گاه تو با چشمهاي خيس

مي بوسمت كه غرق شوم در عسل،نه،آه

شور است روي ماه تو با چشمهاي خيس

اي عشق لعنتي دل من حقش اين نبود

تاوان اشتباه تو با چشمهاي خيس؟

تو مي روي و تا ابد اينجا نشسته ام

زل ميزنم به راه تو با چشمهاي خيس...

عادله كلوشاني

+ تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 1:42 نويسنده ميلاد افصح |


در سرزمین من زنی از جنس آه نیست 

این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق

دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست

راندند مردم از دل پر کینه، عشق را 

گفتند: جای مست در این خانقاه نیست

دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکی‌ست 

شطرنج مسخره‌ست زمانی که شاه نیست

زن یک پرنده است که در عصر احتمال

گاهی میان پنجره‌ها هست و گاه نیست

افسرده می‌شوی اگر ای دوست حس کنی

جز میله‌های سرد قفس تکیه گاه نیست

در عشق آن که یکسره دل باخت، برده است

در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

فردا که گسترند ترازوی داد را، 

آن‌جا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست،

سودابه روسپید و سیاووش روسفید

در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست

علیرضا بدیع

+ تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 1:33 نويسنده ميلاد افصح |

 

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی، ببین! دعوا سرموهای توست

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

شهر را دارد به هم می ریزد امشب ، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان وبرقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست


رضا نیکوکار
+ تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 1:27 نويسنده ميلاد افصح |


سر و سامان من و بی سر و سامانی من

حُسن کنعانی تو مصر پریشانی من

روز و شب فکر تو یک لحظه رهایم نکند

من به زندان توام یا که تو زندانی من؟

آن همه تیغ و ترنجی که به خون غلتیدند

بین عشّاق گواهند به حیرانی من

دیده‌ای یا که شنیدی که بتی دیگر را

می‌پرستیده بتی قدرِ مسلمانی من؟

زده‌ام چوب حراجی به دلم تا ببری

ای گران جانی تو مایه‌ی ارزانی من

خواب نادیده فقط قصد هلاکم داری

کار تعبیر تو افتاده به قربانی من

«زیر شمشیر غمت رقص‌کنان باید رفت»

ای کمر بسته در اندیشه‌ی ویرانی من

می‌درم هر چه حجاب است که شاید بشود

زخم پیراهن تو جامه‌ی عریانی من

رضا احسان‌پور

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 17:50 نويسنده ميلاد افصح |


 بی تو مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بود

رشت، آبستــن یک گریــه ی طو لانـــی بـــود

راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم

در سرم فکر و خیالــی کـه نمیدانی بود

لشکر چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد

چادرت چشمه ای از دوره ی ساسانی بود

 آه دریاب مرا دلبـــر بارانـــی من

 ای که معماری ابروی تو گیلانی بود

توبه ها کردم و افسوس نمیدانستم

آخرین مرحله ی کفر، مسلمانی بود

همه ی مصر بـــه دنبـــال زلیخـــا بودند

حیف، دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود

مرتضی عابد پور لنگردوی

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 17:48 نويسنده ميلاد افصح |