آمار غزل امروز
با عرض ادب و سپاس ازینکه به وبلاگ بنده سر زدید ، در صورتی که تمایل برای ارسال غزل خود جهت درج در وبلاگ "زنهار" را داشتید میتوانید سروده خود را به قسمت نظرات یا به ادرس zenhar.blogfa@gmail.com ارسال نمایید ، در صورتی که محتوای غزل در تناسب با دیگر اشعار مندرج در وبلاگ بود بطور حتم منتشر خواهد شد.

+ تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 12:30 نويسنده ميلاد افصح |

 

نه ، تو نمی رسی به تن بی قرار من
دیگر نمی رسد به سر این انتظار من

از تو به جای مانده برایم خیال تو
تصویر گنگ ذهن تو هم یاد گار من

قدری غزل برای تو گفتم که دفترم
شد رنگ چشم های تو و روزگار من

از آسمان به کنج قفس می برم پناه
باشد که بازوان تو باشد حصار من

هرچند ، آرزوی محالی ست این که تو
باشی برای ثانیه ای هم کنار من

نرگس فراهی

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 17:52 نويسنده ميلاد افصح |

 

خبرِ خیرِ تو از نقل رفیقان سخت است
حفظ حالات من و طعنه‌ی آنان سخت است

لحظه‌ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را
در دل ابر، نگه‌داریِ باران سخت است

کشتی کوچک من هرچه که محکم باشد
جستن از عرصه‌ی هول‌آور طوفان سخت است

ساده عاشق شده‌ام... ساده‌تر از آن رسوا
شهره‌ی شهر شدن با تو چه آسان سخت است

ای که از کوچه‌ی ما می‌گذری، معشوقه
بی‌محلی سر این کوچه دو چندان سخت است

زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید
فن تشخیص نم از چهره‌ی گریان سخت است

کاظم بهمنی

+ تاريخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 19:14 نويسنده ميلاد افصح |

ترا با غیر می بینم صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید


چه سود از شرح این دیوانگی ها ، بی قراری ها ؟
تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید


توانم گفت مستم می کنی با یک نگه ، اما
حبیبا ! درد هجرانت به گفتن در نمی آید


منه بر گردن دل ، بیش از این طوق جفاکاری
که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی آید


دلم در دوری ات خون شد بیا در اشک چشمم بین
خدا را ! از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید ؟

مهدی اخوان ثالث

+ تاريخ سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 20:12 نويسنده ميلاد افصح |

 

ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ ﺍﺯ ﺷﮑﻮﻩ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻗﻠﻢ

ﺗﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺷﻤﺎ ﺷﻌﺮ ﻣﻦ ﺭﻗﻢ

ﻣﻮﺯﻭﻥ ﻭ ﻧﺎﺏ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﻭ ............

ﺩﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻏﺰﻝ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

ﺍﺯ ﻓﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﯿﻢ؟

ﯾﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﻫﺎﯼ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩﻡ ﺑﻪ ﻫﻢ؟

ﯾﮏ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺑﻪ ﻟﻤﺲ ﺗﻮ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ 

ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﻭ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻗﺪﻡ

ﻗﺴﻤﺖ ﻧﺒﻮﺩ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻦ ﺷﻮﯼ

ﻗﺴﻤﺖ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﮔﺮﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﺷﻤﺎ ﻗﺴﻢ

محمدرضا کهن سال

+ تاريخ شنبه یکم شهریور 1393ساعت 21:52 نويسنده ميلاد افصح |

 

تو طوفانی و می غرّی، وزیدن را نمی فهمی
تو آغوش کسی در خواب دیدن را نمی فهمی

بدون مقصدی روشن، تمام راه را رفتی
تمام راه را رفتی، رسیدن را نمی فهمی

تو در تنهائی خود هم، سری پر ماجرا داری
میان جمع، تنهایی کشیدن را نمی فهمی

تو عقلی و من احساسم، نمی دانی چه می گویم
برای یک نفر دیگر تپیدن را نمی فهمی

تو از آغاز خرّم بودی و پروانگی کردی
میان پیله، تنهایی تنیدن را نمی فهمی

تمام عمر، حوّا بودی و حال و هوایت هم...
تو از مردم، بدِ آدم شنیدن را نمی فهمی

همیشه پرسشت این بود؛ از دنیا چه میخواهی؟
تو از دنیا و از مردم بریدن را نمی فهمی...

آریا صلاحی

+ تاريخ شنبه یکم شهریور 1393ساعت 21:46 نويسنده ميلاد افصح |

 

دستهايي پر ز خالي پيشِ روست

سايه هاي لاابالي پيش روست

گيسوانت را پريشانتر مكن

كاينزمان آشفته حالي پيش روست

زخم خود را باكسي هرگز مگوي

شانه هاي بي خيالي پيش روست

تا به كي در آينه زل مي زني؟!

يك بغل تصوير خالي پيش روست

خوشه هاي سبز را انبار كن

يوسفِ من! خشكسالي پيش روست

یدالله گودرزی

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 10:24 نويسنده ميلاد افصح |

 

«یادش همه جا هست، خودش نوش شما
ای ننگ بر او، مرگ بر آغوش شما»

عطری که به شوق، هدیه ام بود به او
امروز شده عقده ی تن پوش شما

خوشبختی او خواسته ام بود، امّا
اکنون غم این خواسته بر دوش شما

حالا من و فریاد که؛ او آدم نیست
در پاسخ من، خنده ی خاموش شما

لعنت به من و سادگی بی حدّم
نفرین به شما و ذهن مغشوش شما

در حال من، آینده ی خود پیدا نیست؟
یا ناله ی من کم است، یا هوش شما...

آریا صلاحی

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 17:52 نويسنده ميلاد افصح |

 

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ست
آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده ست

زندگی چون ساعت شماطه داره کهنه ای
از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست

چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای می نوشم ولی از اشک،فنجان پر شده ست

بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند
دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده ست

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست

شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! شهر
از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده ست

فاضل نظری

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 14:8 نويسنده ميلاد افصح |

 

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم... با دل های تنها بیشتر

درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر

بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر

رفته ای ... اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز ... فردا بیشتر

زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر

هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی :"عاشقم"
خون انگشتم بر آجر حک کنم : ما بیشتر...

حامد عسکری

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 13:54 نويسنده ميلاد افصح |