گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است
یعنی نفسی تو را ندیدن سخت استبا زور مسکن قوی خوابیدن
با دلهره از خواب پریدن سخت استعاشق نشدی زندگی ات تلخ شود
تا درک کنی که دل بریدن سخت استبعد از تو خدا شبیه تو خلق نکرد
یعنی که شبیه ات آفریدن سخت استهر روز سر کوچه نشستن تا شب
از فاصله های دور دیدن سخت استحقا که تو سهم من نبودی حالا
فهمیدن این درد شدیدن سخت استباشد تو برو زندگی ات شاد ولی
بی تو به خدا نفس کشیدن سخت است
تصویر اقیانوس و جنگل را به هم ریخت
ترکیب رنگی را که درهم کرد چشمت*آنقدر زیبا شد که هر شب کهکشان را
در خاطرم خاتون مجسم کرد چشمت!می خواهم از آشوب چشمانت بگویم
از اینکه دنیا را پر از غم کرد چشمتکاری که با بوشهر ، با بم کرد چشمت
از دست چشمت کل دنیا فتنه برپاست
حتی عربها را هم آدم کرد چشمتبا بستنش از فصلها پاییز مانده
عید و بهارش را مُحرّم کرد چشمت
امشب برایم غیر تنهایی و چایی
یک شعراز چشمت فراهم کرد چشمتشاعر شدن در محضرت سهل است وقتی
تک تک قوافی را منظم کردچشمت...طبیعتاغم این مرد را نمی فهمی
سکوت کرده ای و درد را نمی فهمیو عشق حادثه ای که دوباره بعد از تو
مسیر قصه عوض کرد را نمی فهمی
تو مثل جفت ششی توی بازی احساس
ولی قواعد این نرد را نمی فهمی
که عشق جنگ عجیبی ست بین آدمها
جلو نرفته عقب گرد را نمی فهمی
کسی که توی غزلهاش در مقابله با
هجوم بغض کم آورد را نمی فهمی
و من چگونه بگویم که دوستت دارم
طبیعتا غم این مرد را نمی فهمی...
کسری بختیاریان
دنیا بدون چشم تو دنیای خوبی نیست
یعنی حقیقت دارد اینجا جای خوبی نیستوقتی که آغوش تو مال دیگران باشد
شب های مهتابی من شب های خوبی نیستاین شهر دارد می کشد من را خبرداری؟
حتا بدون تو خزر دریای خوبی نیستمن زنده ام با یادت اما قاصدک ها باز
آرام می گویند این رویای خوبی نیستوقتی خدا هم دست هایم را نمی گیرد
دیگر اذان هم لا اله...الای خوبی نیستای آدم خوب بهشت من حلالم کن
این روزها حوا اگر حوای خوبی نیست
بهناز جعفریباید که ز داغم خبری داشته باشد ،
هر مرد که با خود جگری داشته باشد
حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد !
حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل
بازیچه ی دست تبری داشته باشد
سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد !
آویخته از گردن من شاه کلیدی
این کاخ کهن بی که دری داشته باشد
سردرگمی ام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !بارها پیش روی آیینه، زل زدی توی چشم های خودت
با خودت فکر کرده ای چه شده که به شدّت دچار یک نفری؟«چشم های سیاهِ سگ دار»ش، شده آتش بیارِ معرکه ات
و تو راضی به سوختن شده ای، چون که دار و ندار یک نفری(عاقبت با زغال دستِ شما، سرِ قلیانِ من به حال آمد
که تو آتش بیارِ معرکه نه! بلکه آتش بیار یک نفری )*شک ندارم سرِ تصاحبِ تو جنگِ خونین به راه می افتد
همه دنبال فتحِ عشقِ تواند، و تو تنها کنار یک نفریجنگ جنگ است، جنگ شوخی نیست؛جنگ باید همیشه کشته دهد!
و تو از بین کشته های خودت ، صاحبِ اختیار یک نفریبا رقیبان زخم خورده ی خود، شرط بستم که کشته ات بشوم
کمک ام کن که شرط را ببرم؛ سرِ میز قمارِ یکنفری!مرد و مردانه در کنار توام؛ تا همیشه در انحصار تو ام
این وصیّت بگو نوشته شود روی سنگِ مزارِ یک نفر
امید صباغ نو
قدری بخند ، سایه ی غم از فضا بگیر
این شرم را رها کن و دست مرا بگیر
نامحرمم ؛ قبول گناهش به پای من ،
اندازه ی دو بوسه امان از خدا بگیر
آغوش از تب هیجان پر بکن ، و بعد
از پشت سر بیا و مرا بی هوا بگیر
دست خودت که نیست ، به هر شیوه دلبری
سر تا به پای عشوه ی خود را طلا بگیر
بی تو تمام دلخوشی ام شعر مانده است
این هم تمام دار و ندارم........بیا بگیر
یاسر شاهد خطیبی
حتی اگر غزل به دلم پشت کرده است
این چارپاره را به تو تقدیم می کنم
تقصیر عشق نیست اگر واژه لج کند
من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم
تو مسجدالحلال و غزل هم زیارت ات
این واژه ها به نیت تو شعر می شوند
در آستان تو همهء زائران ِعشق
با دست من ، به دعوت تو ، شعر می شوند
تنها نه دست من ؛ همهء شاعران تو را
با کشف بیت – بوسه در آغوش می کشند
با قافیه به قافلهء عشق می رسند
وزن تو را عطش زده بر دوش می کشند
در این ردیف ِتب زدهء شاعران ِمست
من ایستاده ام که ببوسم لب تو را
ده قرن شاعرانگی از من جلو تر است
ده قرن عاشقانه ، هزاران غزل سرا :
این "رودکی" ست ! اول صف ؛ مات چشم تو !
"خاقانی" ست آنکه نشسته ست روی خاک !
آن هم "نظامی" ست که مجنون تر از همه
از هجمهء نگاه تو خونین و چاک چاک
آن "مولوی" ؛ که ماه تو را شمس دیده است
فهمیده رقص گیس تو هم جز سماع نیست
"حافظ" که ساق پای تو را دید می زند
از یاد برده است که ساقی و جام چیست !
"سعدی" سعادتی ست برایش سفر به تو
اما بهشت را به گلستان نمی برد
"خواجو" که شعرهاش لبت را چشیده اند
دیگر دوباره زیره به کرمان نمی برد !
"صائب" تو را نوشت که کارش درست ماند
"جامی" تو را چشید که دیوانه تو شد
"بیدل" فقط شبی به تو دل داد و بعد از آن
آیینه دارِ گوهر ِیکدانهء تو شد
تکثیر شد شکوهت و نشناخت هیچ کس
، حتی بهار ، سَبک ِطربناکی تو را
از "شهریار" معنی ِعشقت سوال شد
او "منزوی" شد از همه تا پاکی تو را –
- در خط به خط ِشعرِ جوانش قدم زند
تو آن زنی ؛ زنی که مُسَوّد شدی در او !
پیراهن تو را به تن شعر کرد تا
همراه برکه با تو شود گرم گفتگو
تکثیر تو به روی ورقهای این جهان
، از شرق تا به غرب ، لطافت نوشته است
یک گوشه از تمامی این دلنوشته ها
صد نامه ای که "پابلو" برایت نوشته است
مدیون تو ، "نزار" ؛ که با عاشقانه هاش
در چشم تو به بندر امنی رسیده است
"لورکا" ، دوباره ماه زده ، رأس 5 عصر
گیتار را شکسته ، به آتش کشیده است
من فکر می کنم همهء عاشقان تو
در شعرهای خود به تو تعظیم می کنند
من فکر می کنم که چرا لال مانده ام ؟!
من فکر می کنم ...
به تو تسلیم می شوم !
تسلیم می شوم که مرا منفجر کنی
در سطر سطر تب زدهء عاشقانه ها
فواره های خون غزلی تازه بشکفند
از رگ رگ ام دوباره بجوشد ترانه ها ...
ای بهترین غزل ! غزلی که نگفته ام!
این چارپاره را به تو تقدیم می کنم
تقصیر عشق نیست اگر واژه لج کند
من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم
دکتر سیامک بهرام پرور